الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

175

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) فصل پانزدهم ( ثواب الاعمال ) شيخ صدوق به اسناد خود روايت كرده است از عمرو بن قيس مشرقى كه گفت : داخل شدم بر حسين عليه السّلام من و پسر عمّم و آن حضرت در قصر بنى مقاتل بود بر او سلام كرديم و پسر عمّم با او گفت : اين سياهى كه در محاسن تو بينم از خضاب است يا موى تو خود بدين رنگ است ؟ فرمود : خضاب است موى ما بنى هاشم زود سپيد مىشود . آنگاه پرسيد : آيا به يارى من آمديد ؟ من گفتم : مردى هستم بسيار عيال و مال مردم بسيار نزد من است نمىدانم كار به كجا انجامد و خوش ندارم امانت مردم را ضايع بگذارم و پسر عمّ من هم مانند اين گفت . فرمود : پس از اينجا برويد كه هر كس فرياد ما را بشنود و شبح ما را ببيند و اجابت ما نكند و به فرياد ما نرسد بر خداست كه او را به بينى در آتش اندازد . ( 2 ) چون آخر شب شد حسين عليه السّلام فرمود آب برگيرند و كوچ فرمود و از قصر بنى مقاتل روانه شدند عقبة بن سمعان گفت : ساعتى رفتيم آن حضرت را همچنان كه بر اسب نشسته بود خوابى سبك بگرفت لحظه‌اى بغنود ( خوابيد ) و بيدار شد و گفت : إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ » اين سخن راى دو سه بار تكرار كرد . پس فرزندش على بن الحسين عليه السّلام كه هم بر اسبى سوار بود روى به دو كرد و گفت : چرا حمد خداى كردى و إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ گفتى ؟ فرمود : اى فرزند ! اكنون خواب مرا در ربود اسب سوارى پيش روى من نمودار شد مىگفت : اين قوم مىروند و مرگ آنها را مىبرد دانستم كه خبر مرگ ما را به ما مىدهند . پسر گفت : اى پدر آيا ما بر حق نيستيم ؟